شعری از بهزاد سعیدی

نویسنده : بهزاد سعیدی
تاریخ ارسال : هجدهم اردیبهشت ماه ١٣٩۶


رفتی دوباره بی تو دلم شور می زند
بیچاره سنگ بر " سر مغرور " می زند

هرم نگاه و گرمی چشمان عکس تو
آتش به جان این دل مهجور می زند

گفتم که بی تو دل به دل سایه ها دهم
هر سایه را خیال تو با نور می زند

از ابتدا به سینه دلی دفن کرده اند
کو یک لگد به بخت ، یکی گور می زند

من در میان جمع دگر بُر نمی خورم
خُلقم به جمع وصله ناجور می زند

یادت ز کار من گره ای وا نکرد ، هیچ
گاهی به کار من گره کور می زند

در حیرتم ز کار دل از شوق رقص مرگ
اشکش روان ز دیده و تنبور می زند

شاعر که نیستم به سپیدی بخوانمت
تنها دلم به نظم غزل زور می زند

با این که دور گشته ام از خوی آدمی
اما هنوز بی تو دلم شور می زند


بازگشت