شعری از حامد رمضانی

نویسنده : حامد رمضانی
تاریخ ارسال : هجدهم اردیبهشت ماه ١٣٩۶


بگو به پرده ببندد دو چشمِ پنجره را
بگو که پس بزند از نگاه منظره را

هجومِ ارّه به گل؟! اين جدال بی شرمی ست
نبردِ تيغ و گلو؟! بس کن اين مناظره را

طنابِ دارِ مرا دستِ عقده می بافد
به گردنِ تو اگر بسته بغض اين گره را

مگر  به غيرتِ جنگل نداده اند خبر
که می درند تبر ها نهالِ باکره را

هميشه صاعقه بر ذهنِ آسمان خط زد
هراس می برد از يادِ مرد خاطره را

مرا به تيغِ جنون بسپريد بعد از اين
مگر که باز کند زخم، راهِ حنجره را


بازگشت