شعرهایی از مجتبی حیدری

نویسنده : مجتبی حیدری
تاریخ ارسال : بیست و هشتم اردیبهشت ماه ١٣٩۶



شعر اول :

هی نشستیم و خط خطی کردیم
زندگی را غمم کلافه نکرد
هر چه می خواست،کند و با خود برد
شعر چیزی به من اضافه نکرد

دستهای کثیف جوهریم
صورتم را سیاه خواهد کرد
جای هر کس که نیتی دارد
سایه من گناه خواهد کرد

با زنم چشم آرزو سمت
آینه های روبرو داریم
بر سر شعر لعنتی با بغض
گاه گاهی بگو مگو داریم

با طنابی به گردنم باید
از کجای جهان بیاویزم؟
مثل ابر مچاله ای،عمریست
بعد هر شعر،اشک می ریزم

از بد روزگار خود،حالا
رود خشکی میان یک دشتم
سمت دریا دویدم و افسوس
تشنه لب تر به خانه برگشتم

غیر از آه چکیده ام از سقف
توی سفره اگر چه آبی نیست
با صدای گرفته می گویم
خانه ام خلوت خرابی نیست

کنده کنده ذغال می سوزم
سایه ام از جهان،نخواهد رفت
آتشی در خودم اسیرم که
دود من آسمان نخواهد رفت

شعر دوم :


 

از لاشه های خیس کفن پر کن
تا سینمای وحشت قبرستان
می گردم این جماعت لوطی را
دنبال چتر باز تو در باران

ای خنده های تلخ تو از شادی
ای بسته پای رفته به آزادی
با دست کی به معرکه افتادی؟
ای درد پای قافله را درمان

ترس از بیان نقطه نظرهای
دائم به فکر بستن درهای
در شانه ات نشسته تبرهای
آن نطفه های از کمر آویزان

بحث مدام قطعی اینترنت
پخش کلیپ تازه ی بازاری
از دست های سرد تو در تبعید
تا «گفتگوی داغ تو در تهران»

دنباله دار مساله سازی تو
دائم به فکر سوز و گدازی تو
کم مانده قرعه را که ببازی تو
با خاطرات حک شده از زندان

ما را به سمت حادثه هل دادند
حالا درست،در دل میدانیم
یک سو سپاه الفتی از دشمن
یک سو سپاه دشمنی از یاران

تن را به دست کیسه کشان دادند
آنها که از مقابله می ترسند
مردم اسیر مساله هایی از
تفسیر ناشیانه ی المیزان

کو عالمی که اهل عمل باشد؟
می ترسم این جنازه هبل باشد
وقتی که خون خلق عسل باشد
شک کن به روز واقعه در قرآن

سرها به مهر حادثه تن دادند
در هر رکوع،وحشت یک سجده است
باید به جبر جاذبه خم باشیم
ای وای از این جهالت بی پایان


بازگشت