شعرهایی از عبدالحمید ضیائی

نویسنده : عبدالحمید ضیائی
تاریخ ارسال : پنجم مرداد ماه ١٣٩١


کجاها رفتم و...

 

و حتّی عشق، حتّی عشق، زندان رهایی بود

سلوکِ هـیچ، در جغرافیای بـی کجایی بود

 

بــرای دست و پــا گـم کـردۀ شوق تماشـایت

نـخستین لذّت دیوانگی، بی دسـت و پایی بود

 

وزیدی در من و توفان گرفت و خاک باران شد

سپـس آتـش  شـدی ... یـعنی شروع آشنایی بود

 

چو گنگی خوابدیده،  در سـماعِ گریه رقصیدم

غزلفـریـادهـای مـن، هـجـومِ بـی صــدایی بـود

 

تو هم با من نبودی... آن رسیدن های بی گاهان

دمیدن بر مزاری کهنه، چون صبحی طلایی بود

 

رهایت می کـنم شایـد بـه دسـتت آورم، هر چند

سلامِ اولین ات هم، پـر از بوی جــدایی بود...

 

پرم ز گمشدگی

 

حـلـول کـرده مـحـالـی درونِ پـیـرهن ات

خودت بگو، وطنِ من کجاست غیرِ تن ات؟

 

سیاه شد جگرِ من، سـپـیـد شـد چـشـمم

چه ناگهانِ غریبی است شعرِ آمدن ات!

 

نه! شعرِ کهنه و نو، جُز ملال، میوه نداد

بـه مـن بـده قـدحی از شرابِ خویشتن ات

 

بـزن نـی و مـی و از زلـف باز کن گرهی

ردیـف کــن غـزلــی بــا قـوافـیِ کـهـن ات

 

به بوسه قانعم و... من مگر چه خواسته ام!

چه سود می بـری از اخـمِ نـازِ دل شـکـن ات؟

 

چـقـدر بـی تـو، نـگـاهـم شـود لـبـالـبِ هـیـچ؟

پرم زگمشدگی کاش عطری از دهن ات...

 

کجا بودی تو وقتی...

و من بیراهه می رفتم،ولی چشمت به راهم بود

رفـیـقِ عـقـلِ کـافـر، گـریـه هـای گـاه گـاهم بـود

 

چـو طـفـلی ناخَلـف، بر عـکـسِ ایمـانِ نیـاکانـم

پر از تردید و پرسش بودم و این ها گناهم  بود!

 

تویی آغوشِ دریا، من که ام؟ خـاکِ فـرامـوشـی

اگرچه ماهیِ مـرداب بـودم، شــوقِ مـاهـم بـود

 

خطوط سرنوشتِ من به مژگانِ تو می پیوست

کـه انـدوه ات یـگـانـه عـابـرِ شـهـرِ نـگـاهـم بـود

 

کجا بودی تو، وقتی زندگی فرسود و پیرم کرد؟

کجا بـودی تو وقتی مرگ، تنها جان پناهم بود؟

 

به محشر هم که از خوابِ تو برخیزم، دلم تنگ است

به محشر هم اگر پـلکی بـخندی، مَست خواهم بود...

 

بدون آن که بدانی

 

نگاه کـن! چـه زیــاد و چـه زود دل بـستم

به گل،به می،به تبسّم،به عود،دل بستم

 

سکـوتِ کـهنـۀ تــبـعــیـد ونــالـۀ زنجـیـر

بـه هـر صدا که تورا می سرود، دل بستم

 

و من که معنیِ وهم و شب و عـدم بـودم

به چشم های تو- یعنی وجود- دل بستم

 

به خانقاه و به معبد، به آسمان و سکوت

به هـرچه عقلِ مرا می ربود، دل بـستـم

 

ستون ستون،غمِ تو،شد مقیم شهرِ دلم

وزیـد بـغـض و بـه زایـنــده رود دل بـسـتـم

 

چه اعترافِ غریبی ست این که سی و سه سال

بــه هــرکـسـی کــه شـبـیـهِ تـو بود، دل بـسـتـم

 

چه کردم با تو...

 

 نجوشیده ست وهم چـشـمـه سـاری از سـراب مـن

دریغا! کاشکی در گـریه گم مـی شــد نــقــاب مـن

 

هـــلا ای آسـمـان پـیر ! نــومیـدانه مـی گـریـم

کــه مــی چـــرخــد زبـانـت در دهـان ها از عتاب من

 

چه خواهد گفت آتش جز سکوتی شعله ور، گاهی

کـــه رودارود جــاری مـــی شــود رنــجِ مــذاب مــن؟

 

چهل شب، ندبه کردم؛ تا یقینی بـشـکـفـد در من

ولــی از مــغــربِ تـردیــد ، ســر زد آفــتــابِ مــن ...

 

مسیحـای جوانمـرگِ من! ای مـصـلـوب سـرگـردان!

بـــزن یـک پـــاره از نـان دلت را در شـراب مــن

 

چه کردم با تو که اینگونه پیرم کرده ای ای عـشق

چه نـفـریـن غریـبـی شـد دعـای مـستجـابِ مـن!

 

سهم ما از سفره ی شب ...

 

پرسشی اندوهگین تر شد، جوابِ  زندگي

كيست در وهم ِ جهان، بيدارخوابِ  زندگي؟

 

وقتِ بازي، كاش گهگاهي تماشاگر شوي

تا درنگِ گريه باشي در شتابِ زندگي

 

سهمِ ما از سفره ي شب، نان ِ خون آلوده ای ست

سيرمان كرده ز جان، نان و شرابِ زندگي

 

اندكي با خود صميمي باش، اي هيچِ غريب!

گم شده زيبايي ات  پشتِ نقابِ زندگي

 

درنورديده عدم را عطرِ دلتنگي ، بپرس

كِي،كجا، كوتاه مي آيد جنابِ زندگي ؟!

 

آدمي شايد همانا حسرتِ بي مرگي است

اشتياقِ ِ زنده بودن، در غيابِ زندگي ...

 

هر که آمد ...

 

شعر هم باعث نشد زیبا ببینی این جهان را

یا نگردانی به دشنامی دگر چرخ زبان را

 

چون کلافِ مارِ زخمی ، دیده ای با دیده ی تر

خوابِ تردیدِ رسولان  و جُذامِ مُردگان  را

 

هرچه بود  از دور زیبا بود و تو بیهوده  گشتی

 در پی یک جرعه زیبایی ،زمین و آسمان را

 

گریه کن دلتنگیِ  هفتاد پشتِ آدمی را

عاقبت بر باد خواهد داد غم این دودمان را

 

هر که آمد قصه ای از نان و آزادی به هم بافت

هر  که آمد، تیرِ آرش را، درفشِ کاویان را...

 

قصه ای ، نه! شوخیِ  تلخی ست دوزخ ، پیش چشمت

تو، تو که عمری  عذابِ زیستن  با دیگران را ...

 

 بي تو ...

 

پُر مي كني جاي ِ مرا با ديگران،  بي من

بيهوده مي گويم : كمي ديگر بمان بي من !

 

تو شوخي ات گل مي كند؛  با گريه  مي گويي

روزي  ز حركت  باز مي مانَد  زمان بي من

 

توفيرِ چنداني ندارد اين كه مي چرخد

دورِ كه ؟ يا تا كي؟ زمين و آسمان بي من

 

در جاده  جز باران ِ تنهاييِِ رفيقي نيست

گاهي كه مي پرسي : مگر اين كاروان بي من ...؟

 

سهم ِ من از وهم ِ ازل،  شايد غزل باشد

حالا چه فرقي مي كند  اين كه جهان بي من ....

 

در عهد دقیانوس 

به خاكستر نشستي، تا سحر ققنوس برخيزي

مباد  از خاك  با داماني از افسوس بر خيزي

 

هراسِ باغ هايِ سوخته امشب ، ...تو مي گويي :

دعا كردم برايت ؛  تا از اين كابوس بر خيزي

 

در اين دهكوره يِ متروكِ دهشتزايِ مرگ اندود

خوشـا يك شب ، پيِ بر كردنِ فانوس برخيزي

 

مگر در روزگارِ تلخ و نامحمودِ دلقك ها

تو چون توفانی از ويرانه هاي توس برخيزي

 

ولي بر دردِ ما ، جز مرگ ، درماني نخواهي يافت

اگر حتي چو افلاطون و جالينوس برخيزي ...

 

تو بر  مي خيزي از خوابِ قرون و من دلم تنگ است

مبــــادا باز هم در عهــدِ دقيانوس برخيزي !!

 

كلاغــان و شغالان هاي و هوي كهنه اي دارند

خوشا اشراقِ تو!  روزي كه چون طاووس برخيزي.

 

گاهي به اين كه ...

 

هرچند بي تو هيچِ محض و با تو بسیارم

شك مي كنم گاهي به اين كه دوستت دارم

 

پيچيده امشب در مشامم عطرِ يوسف باز

شايد كه من ديوانه اي از وهم سرشارم

 

دیوانه ام من ، از تو هرگز دل نخواهم كند

هرگز مبادا   اين كه از تو چشم بردارم

 

نه حضرتِ عين القضاتِ شمع آجينم

نه شيخِ اشراقم ، نه چون منصور بر دارم

 

با اين همه هر پير مي پيچد به تكفيرم

با اين همه هر شيخ مي خندد به انكارم

 

باران گرفته ، وه! چه رقصِ گريه آميزي!

باران هم امشب بي تو مي كوشد به آزارم

 

اين روزها حتي خودم را هم نمي بينم

اين روزها ، اين روزها ، خيلي گرفتارم ...

 

اين چندمين برف است

 

چه رقص گريه آوازي ست ، امشب باد و باران را !

مگر بر باد دادي باز  گيسوي پريشان را ؟

 

چرا بلقيس عاشق ! كولي اندوهگين شب !

نمي رقصي نمي خواني غزل هاي سليمان را ؟

 

به گيسويت قسم ! ايمان اگر ايمان من باشد

بيامرزد خدا ، هفتاد پشت بت پرستان را  !

 

مرا از اين طلسم كهنه ، مي دانم ، گريزي نيست

فريبي تازه كو اين زخمي سر در گريبان را ؟

 

بگو اين چندمين برف است بينِ بوسه هاي ما ؟

مرا آتش بزن ، بشكن سكوتِ اين زمستان را

 

نه ذوقِ گريه اي مانده ست و نه شوق تماشايي

كجا پنهان كنم اين آتش پيچيده دامان را ؟ ....

 

دريغا جرات ديوانگي در روح ما مرده ست

به جاي ما، خدايا خلق كن يك شيخ صنعان را

 

دیر آمدی

 

عشق است اين كه مي كشدم تا تو ،يا هوس؟ 

دلتنگم آن چنان ... كه مبادا نصيب كس !

  

دير آمدي، زمان تغزل گذشته است 

تا گل كنم، چو ناله، سحرگاهي از جرس

  

دير آمدي و ... دوره ي پرهيز آمده ست 

حتي پر است خواب من از قاضي و عسس

  

خيمه زده ست در دل من رخوت خزان 

آه اي بهار گریه ، كه دوري ز دسترس !

  

مرگ است ؛ اين كه گام مرا مي برد به پيش 

درد است؛ اين كه در دل من مي كشد نفس

  

هرچند، روزگار ، اسير جنون ماست 

ما کیستیم ؟ حضرت هيچ ابن هيچ كس ...

 

به مقصدِ نرسيدن

 

چقدر خسته ام از خود ! نمانده هیچ نقابی

چه بود آن همه مقصد؟ سراب پشتِ سرابی

 

کلاغ پیرِ دلم ، در حصار عُمر دراز است

کجاست آبی محوی؟  کجاست  بال عقابی  ؟

 

سقوط می کنم از قله های برفیِ تردید

به دره های شب و وهم ، با چه  شور و شتابی !

 

به ریشه های جهان چنگ می زنم ، که دگر مرگ

دل مرا  نرباید ، شبی ، به عشوۀ   خوابی

 

فراق و فاصله ها ، دوزخی ست نامتناهی

فراق و فاصله ها ؛ پرسشِ بدون جوابی ...

 

به مقصدِ نرسیدن، مسافرم چو همیشه

بریز پشتِ  سرم ، جای آب ، جام شرابی

 

گرهی هم نگشود ...

 

این چنین گیج و شتابنده و پی در پی

می دوند از پی هم ، عقربه ها تا  کی؟

 

  چه قدَر کوچ کنم؛ جسم به جسم، آخر؟

چه قدَر آتن و قونیه و مصر  و ری ؟

 

  یا که پنهان بشوم پشتِ ضمایر، باز؟

...  خرقه بر تن کنم از من ، تو، شما، ما ، وی

 

  خسته از شعرم و آزرده تر از آنم

که کنم قافیه ، نی را پس از این با  مَی

 

  آن شبانم که ز هوهوی تو دلتنگم

گرهی هم نگشود از دلم این هی هی

 

  وه چه جان کندنِ تلخی ست؛ فراموشی

  رفته از خاطر من،  نام تو حتی ، ای ... !


بازگشت