غزلی از حانیه دری

نویسنده : حانیه دری
تاریخ ارسال : بیست و هشتم تیر ماه ١٣٩٢


پدرم فکر می کند با زور ، می شود عشق را بخشکاند

ذکر توبه...گناه و استغفار ، توی گوشم مدام می خواند

از زمانی که کشف کرده تو را در دل من... مدام در خانه

با خودش فکر می کند که چطور عشق را در دلم بمیراند؟!

عادتم داده بنده بودن را ، بسته پای مرا به سجّاده

لای قرآن نوشته بختم را... حال و روز مرا نمی داند

دوست دارد که کور و کر باشم ، مثل مادر...همیشه بازیچه

که فقط از گناه می ترسد ؛ صبح تا شب نماز می خواند

به خیالش که کافرم دیگر...عشق تو آبروی من را برد

لکه ی ننگ عشق را با آب از وجودم به زوووور می راند

دزدکی شعر می نویسم و بعد ، صورتم سرخ سیلی باباست

عاقبت از خیال من تنها ، شعرهایم برات می ماند

***

تجربه شد بهشت در دل من ، آن زمان...آن شبی که ماه گرفت

آن زمان که لبان من زیرِ ، لب تو مزه ی گناه گرفت!

 

حانیه دری از مشهد متولد 1372


بازگشت