غزل هایی از رضا سلیمانی

نویسنده : رضا سلیمانی
تاریخ ارسال : بیست و هشتم اسفند ماه ١٣٩٢


1.

تا شرح دهم منزلت خیره سری را

بر دوش کشیدم همه جا در بدری را

جز سینه پر درد به ما ارث ندادند

حالا چه کنم این همه ملک پدری را

ماندیم که لبهای تو را تلخ بنوشیم

تا باز کنی بسته آن قند دری را

سخت است ببرم و به دنبال بیفتم

این پای به گل مانده و یار سفری را

از شوخی آن مردم ظالم بنویسید

تقدیر من سوخته لب شکری را

تاریخ تنت را اگر از نوبنویسند

دیوانه کند نسل جریر طبری را

در پرده ات آورد و سپس حسن ترا گفت

می خواست خدا باب کند پرده دری را

 

2.

آنقدر خوب هیچ دهانی دو نیم نیست

دور و بر لبان تو جز یا کریم نیست

راهی برای اینکه در این آفتاب تند

از برف های شانه تو بگذریم نیست

تا شانه تو نیست سر زندگیم هست

چون شانه تو هست سر زندگیم نیست

آتش گرفته است زبانم به ذکر تو

وقتی بهشت نیست نامت جحیم نیست

از لحظه ای که چرخ زنان می رسی به شهر

دیگر صراط هیچ کسی مستقیم نیست

حالا که جنگ بر سر چشمت به پا شده

مردم به جای خویش خدا هم رحیم نیست

می هیچ چای هم به هوای تو می خورم

اوضاع عاشقان تو مثل قدیم نیست

 

3.

 

در عصبم


گذر از من گذشت من گذرم
پرنده درعصبم می پرد اگر نپرم


چرا به پشت بیفتم برای دیدن ماه
تو رو بروی منی آفتاب پشت سرم


پیاده آمده ام با دو پای بر دوشم
پیاده می گذرم با دو دست در جگرم


زنی به قصد زیارت لب مرا بوسید
تو در دهان منی این سر است یا که حرم


هوا هوای تو بود و پرنده باز شدیم
پرنده باز شد و از پرنده باز ترم

 

 

4.

می خواستم پرنده شوم پر در آورم
تا از دهان پنجره ها سر در آورم


آب از طناب می خورم و چرخ می زنم
سر می دهم که قافیه از سر در آورم


باران مفصل است و زنی پشت شیشه هاست
پیراهنی نمانده که دیگر درآورم


گیلاس را فشرد و دهان تو را گشود
باید از این دو دست کبوتر در آورم


عقلم نمی رسید به دیوارهای شهر

عشقم کشید روی هوا در در آورم

 

5.

 

هر چه پیراهن است سهم جهان من به عریانی تو مفتخرم

هیچ از من نمانده جز این آه، آه ای روز های در به درم

تو دهان باز کردی و دریا ماهیان از لب تو سر رفتند

نپریدن چقدر مشکل بود آه ای بال های پشت سرم

داستان دهان تو بسیار گوش کار آزموده می خواهد

گوش دریا اگر شود گوش است چه کنم با نهنگ های سرم

رود آب است یا مصب مردم به سوال بزرگ برگردید

جاده ها روی سطح می لغزند من به شکل درخت در سفرم

بسته باز بودنت هستم باز ها دل به آسمان بستند

بازی ما سر پریدن نیست من به آن سوی باز بسته ترم

رو به تبریز می رود دریا رو به شیراز می کشد ساحل

جلد بسطام هم نخواهم شد به خراسان کشیده میل پرم

ماهیم یا پرنده مشکوکم ساکنم یا روان نمی دانم

آتش افتاده در گریبانم تیغ افتاده است در جگرم


بازگشت